لبخند خدا...

مادر یا فرشته......

مروارید سفید

دختر گل مامانی! چند شبیه خیلی اذیت میکنی و تو خواب خیلی ناله میکنی.  تا اینکه امروز صبح متوجه شدم مروارید سفیدی داره تو دهن جونه میزنه. الهی بگردم دخترمو چقده درد می کشی الان هفت ماه و نیمته گلم.   در ضمن یه هفته ای هست دست میزنی و خوشحالی میکنی الهی مادر قربون اون دست دستی کردنت بره
27 شهريور 1396

دومین لبخند خدا

فاطمه جان! دوازده بهمن بود و از صبح رفتم دکتر و سونو گفتن ک بچه چرخیده و تاریخ زایمان رو 19 بهمن گفتن منم خوشحال بودم و با داداش محمد و بابایی رفتیم بازار برا تولد داداشی کیک و بادکنک و کادو خریدیم ک شب براش تولد بگیریم اومدیم خونه بعد ی ساعتی من راهی بیمارستان شدم و ساعت بیست و سه و پانزده دقیقه تو دنیا اومدی گل مامانی تولد تو و داداشی شد 12 بهمن 12 بهمن برا من و بابایی بهاری است پر از لبخند خدا تولدت مبارک   ...
29 فروردين 1396

از شیر گرفتن پسری

پسر صبور مامان!   بخاطر وجود آبجی فاطمه مجبور شدم تو رو زودتر از شیر بگیرم. خیلی میترسیدم چون تو خیلی وابسته ی شیر بودی و میترسیدم اذیت بشی، ولی برخلاف تصورم اصلا نه اذیت شدی و نه اذیت کردی. پسر صبور مامان.  حالا تاثیر اون همه والعصرایی که برات خوندم رو فهمیدم. ان شاءالله که همیشه تو زندگیت صبور و موفق باشی گلم. رفتیم خونه باباحاجی و اول شهریور که از دعای ندبه اومدیم تصمیم گرفتم دیگه بهت شیر ندم و ندادم. شبش یه شیشه شیر بالا آماده کردم و برخلاف هرشب که بالغ بر شش بار بیدار می شدی برای شیر اون شب اصلا بیدار نشدی و تخت خوابیدی. صبح زود بیدار شدی و شیشه شیرتو خوردی و تا نه و نیم صبح که اصلا سابقه نداشتی خوابیدی...
29 مرداد 1395

عقیقه

گل مامان! بابایی دوست داشت خیلی زودتر از این تو رو عقیقه کنه ، اما نشد. بازم خداروشکر که که عقیقه کردیمت. ان شاءالله که از هر بلایی به دور باشی و در پناه ایزد منان موفق و موید و سالم زندگی کنی. بابایی یه بره ی سفید گرفت و رفتیم خونه باباحاجی و رضا عمه اومد کار قصابی رو انجام داد و گوشتهارو پخش کردند. ...
5 مرداد 1395

...

چقد سخته مادر بودن واقعا فک نمیکردم مادری کردن سخت باشه چقد سخته مادر باشی و بچت هی از خواب بپره و با زبون بی زبونی حرف بزنه و جیغ بکشه و اشکاش آویزون باشه چقد سخته مادر باشی و نفهمی بچت تو گریه هاش چی میگه چقد سخته مادر باشی و تا صبح بالا سر بچت بیدار بمونی و بصورت معصومش نگاه کنی و اشک از چشات آویزون بشه و فورا خودتو جمع و جور کنی ک نکنه با گریه هات شیرت ترش بشه و بچت اذیت بشه چقدسخته مادر باشی و نتونی جلو بچت زار بزنی چقد سخته مادر باشی و ب هر جای بچت دست بزنی حرارت ازش بیاد چقد سخته مادر باشی و هی ساعتارو بشماری ک کی چهارساعت تموم بشه ب بچت استامینوفن بدی بلکم آروم بشه چقد سخته مادر باشی و جعبه ی داروهای بچتو هی ن...
22 ارديبهشت 1395