لبخند خدا...

مادر یا فرشته......

پاییز

فرزند خوبم امروز برایت اینگونه دعاکردم! خدایا ! بجز خودت به دیگری واگذارش نکن! تویی پروردگار او! پس قرارده بی نیازی درنفسش ! یقین دردلش ! اخلاص درکردارش! روشنی دردیده اش! بصیرت درقلبش ! و روزى پر برکت در زندگیش. آمین ...
13 آذر 1397

عشق مامان

سلام عشقم گل پسر مامانی یه چند وقتیه میگی من عشگ مامانی ام ، الهی که من قربون عشگ گفتنت برم، عشق مامانی   دخمل گلم سلام الان دیگه کم کم حرفای داداشی رو می فهمی و به حرفش گوش میدی ، بخاطر همین یه کم دعواهاتون کمتر شده البته نه که کم  ولی بیشتر با هم بازی می کنین و دعواها هم دیگه دو طرفه شده خدا هر دوتاتونو حفظ کنه حرف زدنت کم کم راه افتاده و به محمد میگی داداشی .     یه داداشی قشنگ میگی که دلم میخاد اون لحظه  بخورمت نمازو میگی اپر باباحاجی  ،   دایی ، عمه ، روضه میخونن میگی حسین حسین ، سرسره میگی سر ، تاب تاب، پارک رو میگی پاک ، غذا ، آب ، شیشه ،  تازه شعر تاب تاب...
2 آبان 1397

تابستان

دلایل بودنم را مــــــــرور میکنم هر روز! هر روز از تعدادشان کــــــــم میشود! آخرین باری که شمردمشان تنها یک دلیل برایم مانده بود..! آنهــــــــــم وجود شما بود فرزندان نازنینم با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی ! خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام … تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت : دوستت دارم فرزند عزیز تر از جانم فرزندان شیرین تر از جانم دوست داشتنتان بزرگترین نعمت دنیاست مرا شاد میکند و لبخند را به دنیایم هدیه میکند حتی این روزها گاهی پرواز میکنم من این دوست داشتن را بیشتر از هر چیز در این دنیا دوست دارم     ...
15 مهر 1397

مروارید سفید

دختر گل مامانی! چند شبیه خیلی اذیت میکنی و تو خواب خیلی ناله میکنی.  تا اینکه امروز صبح متوجه شدم مروارید سفیدی داره تو دهن جونه میزنه. الهی بگردم دخترمو چقده درد می کشی الان هفت ماه و نیمته گلم.   در ضمن یه هفته ای هست دست میزنی و خوشحالی میکنی الهی مادر قربون اون دست دستی کردنت بره
27 شهريور 1396

دومین لبخند خدا

فاطمه جان! دوازده بهمن بود و از صبح رفتم دکتر و سونو گفتن ک بچه چرخیده و تاریخ زایمان رو 19 بهمن گفتن منم خوشحال بودم و با داداش محمد و بابایی رفتیم بازار برا تولد داداشی کیک و بادکنک و کادو خریدیم ک شب براش تولد بگیریم اومدیم خونه بعد ی ساعتی من راهی بیمارستان شدم و ساعت بیست و سه و پانزده دقیقه تو دنیا اومدی گل مامانی تولد تو و داداشی شد 12 بهمن 12 بهمن برا من و بابایی بهاری است پر از لبخند خدا تولدت مبارک   ...
29 فروردين 1396

از شیر گرفتن پسری

پسر صبور مامان!   بخاطر وجود آبجی فاطمه مجبور شدم تو رو زودتر از شیر بگیرم. خیلی میترسیدم چون تو خیلی وابسته ی شیر بودی و میترسیدم اذیت بشی، ولی برخلاف تصورم اصلا نه اذیت شدی و نه اذیت کردی. پسر صبور مامان.  حالا تاثیر اون همه والعصرایی که برات خوندم رو فهمیدم. ان شاءالله که همیشه تو زندگیت صبور و موفق باشی گلم. رفتیم خونه باباحاجی و اول شهریور که از دعای ندبه اومدیم تصمیم گرفتم دیگه بهت شیر ندم و ندادم. شبش یه شیشه شیر بالا آماده کردم و برخلاف هرشب که بالغ بر شش بار بیدار می شدی برای شیر اون شب اصلا بیدار نشدی و تخت خوابیدی. صبح زود بیدار شدی و شیشه شیرتو خوردی و تا نه و نیم صبح که اصلا سابقه نداشتی خوابیدی...
29 مرداد 1395

عقیقه

گل مامان! بابایی دوست داشت خیلی زودتر از این تو رو عقیقه کنه ، اما نشد. بازم خداروشکر که که عقیقه کردیمت. ان شاءالله که از هر بلایی به دور باشی و در پناه ایزد منان موفق و موید و سالم زندگی کنی. بابایی یه بره ی سفید گرفت و رفتیم خونه باباحاجی و رضا عمه اومد کار قصابی رو انجام داد و گوشتهارو پخش کردند. ...
5 مرداد 1395