لبخند خدا...

...

چقد سخته مادر بودن واقعا فک نمیکردم مادری کردن سخت باشه چقد سخته مادر باشی و بچت هی از خواب بپره و با زبون بی زبونی حرف بزنه و جیغ بکشه و اشکاش آویزون باشه چقد سخته مادر باشی و نفهمی بچت تو گریه هاش چی میگه چقد سخته مادر باشی و تا صبح بالا سر بچت بیدار بمونی و بصورت معصومش نگاه کنی و اشک از چشات آویزون بشه و فورا خودتو جمع و جور کنی ک نکنه با گریه هات شیرت ترش بشه و بچت اذیت بشه چقدسخته مادر باشی و نتونی جلو بچت زار بزنی چقد سخته مادر باشی و ب هر جای بچت دست بزنی حرارت ازش بیاد چقد سخته مادر باشی و هی ساعتارو بشماری ک کی چهارساعت تموم بشه ب بچت استامینوفن بدی بلکم آروم بشه چقد سخته مادر باشی و جعبه ی داروهای بچتو هی ن...
22 ارديبهشت 1395

سال 1395

قند عسل مامانی! امسال دومین سالیه که بهار رو با تو میگذرونیم این دو سال از بهترین سال تحویلهای عمرمونه. چون گلی مثل تو رو در جمعمون داریم الهی که 120 ساله بشی عزیزم.   سیزده بدر امسال هیچ جا نرفتیم چون بارون می اومد شدید. خونه بابا حاجی موندیم و سیزده رو بدر کردیم.
14 فروردين 1395

تولد

   عزیزترینم سلام! چشمانت را باز کردی و دنیا غرق نگاه زیبایت شد زیبایی های دنیا از آمدن تو پیدا شد ، روزها گذشت و چهره زیبایت در آسمان دلم آفتابی شد دریای زندگی به داشتن مرواریدی مثل تو می نازد ، همه زیبایی های دنیا با آمدن تو می آید و اینگونه زندگی با تو زیبا میشود ، اینگونه چشمانم با دیدن یکی مثل تو عاشق میشود و امروز روز میلاد دوباره تو است ، در این هوای ابری نیز خورشید در لابه لای ابرها به انتظار دیدن تو  است… و این لحظه قشنگترین ساعت دنیاست ، و این ماه درخشانترین ماه دنیاست که تو را درون تصویر نورانی اش میبیند آمدی به دنیا و دنیا مات و مبهوت به تو مینگرد ، همه جا را سکوت فرا گرفته تا خدا صدای تو را ...
12 بهمن 1394

دوازده ماهگی

گل مامان! داری به یک سالگی نزدیک میشی ان شاالله توی تمام مراحل زندگیت موفق باشی اینجا خونه بابا حاجیه. اینقده خاک بازی دوست داری. چه غذای خوشمزه ای الهی قربون پسرم برم که کمک مامانش میکنه ...
12 بهمن 1394

یازده ماهگی

پسر مامانی! اولین قدم هاتو پایان یازده ماهگی برداشتی . ان شاالله که قدمهات در راه حق پایدار باشه. کارهایی که تو این ماه یاد داری: تا یه آهنگ از تلویزیون پخش میشه شروع میکنی به دست زدن دالی کردن ، فرار کردن ،  گوشی تلفن رو هم میشناسی تا میگم گوشیو بیار میاری و جلو گوشت میگیری و با خودت شروع میکنی به حرف زدن توپ رو هم زور میزنی و میگی اوووووپ  به ماشین هم میگی هان هان عکسای رو گوشی رو که میبینی میگی دد.   این ژاکت خوشکل رو عمه جون کبری برات از مشهد خریدن. دستشون درد نکنه   این لباس خوشکل رو هم مادر جون برات از مشهد سوغات آو...
12 دی 1394

هشت ماهگی

عزیز مامان! من بلاخره موفق شدم برات آش دندونی درست کنم. اون روز تو خیلی اذیت شدی چون من تنها بودم و بابایی هم خونه نبود تو هم هی بهونه می گرفتی و گریه می کردی. از این آش خودتم حسابی خوردی نوش جونت گلم. برّه ی کوچولوی مامان! امسال اولین سالی بود که شما عید قربان رو کنار ما بودی ما همگی (عمه ها و دختراشون و پسراشون) بجز عمو که تهران بودن ، خونه باباحاجی طبق هرسال جمع شدیم و گوسفند قربونی کردیم و ناهارم همگی اونجا آبگوشت خوردیم اینم عکس شما و بابا حاجی الهی مادر قربون این ژست گرفتن بره   الهی قربون اون لب پر خندت برم مــــــــــــــــــــــــــادر ...
12 مهر 1394