لبخند خدا...

دوتا مروارید سپید

گلم! یه چند روزی بود حسابی اذیت می کردی و همش گریه می کردی، به بابایی گفتم که ببین محمد دندوناش در نیومده اونم دست زد به لثه هات و گفت نه خبری نیست. تا اینکه بهت آب دادم دیدم لیوان صدا میده قاشق تو دهنت کردم دیدم اونم صدا میده فورا دست تو دهنت کردم دیدم لثه هات تیزن، به بابایی گفتم بچم دندون در آورده و تو می گی خبری نیست!؟ الهی مادر قربون اون مرواریدای سپیدت بره که چقده ناز شدی هر کاری کردم که از دندونات عکس بگیرم نزاشتی گلم!   دندان تو تا روی نشان داد ، نشان داد فرخندگی و شور که هر لحظه فزون باد دندان تو و بخت من و بال ملائک  یک رنگ ، سپیدند ، سپیدند و خداداد   پسر مامان! این رباعی رو بابایی...
1 شهريور 1394

بَ بَ گفتن

گل پسر مامانی دیشب خونه بابا حاجی بودیم همه خواب بودن و من و تو  تنها بیدار بودیم و  تو داشتی با خودت حرف میزدی و اقو اقو می کردی به یکدفعه شروع کردی به بَ بَ گفتن منم ذوق کردم وبابایی رو بیدار کردم وبهش گفتم ولی بابایی گیج خواب بود و اصلا متوجه نشد. صبح بهش گفتم و کلی به خودش بالید که پسرم تو شش ماه و هفت روزگی گفته بَ بَ الهی مادر قربون بَ بَ گفتنت بره
18 مرداد 1394

آلبوم شش ماهگی

عزیز مادر! شش ماه از زندگیتو به سلامتی گذروندی زیر سایه ی امام زمان . ان شاالله که صد ساله بشی گلم واکسن شش ماهگیتو زدیم و رفتیم خونه بابا حاجی یه کم اذیت شدی و بهونه می گرفتی وزنت تو شش ماهگی 7و600 بود قدت 67سانت الهی مادر قربون قد 67 سانتیت بره قربون اون کله ی کچلت بشه مامان یرحمک الله پسرم. پیر شی گلم مامان قربون مدل خوابیدنت بشه عزیــــــــــــــــــــــــــزم سرباز امام زمان ِ مامان  الهی که همیشه لبت پر خنده و دلت شاد باشه گلم گل مامان این لباسو عمه کبری از مغازشون بهت کادو داده که خیلی هم...
12 مرداد 1394

شروع غذای کمکی

پسرک مامان! ماه رمضون ک شروع شد بابایی از سوپی که برا خودمون درست کرده بودم به شما می داد و شما هم با اشتیاق تمام نوش جون می کردی. من هرچی به بابایی می گفتم بهش نده فایده ای نداشت، برا همین منم برات فرنی درست کردم که شما سر سفره ی افطار نوش جون کنی        از هفته ای آخر ماه رمضونم برات سوپ گذاشتم ولی معلومه مثل بابایی آش و سوپ رو خیلی دوست داری. چون موقع خوردن سوپ اینقده ملچ ملوچ میکنی که نگو.         ...
29 تير 1394

پایان پنج ماهگی

السلام علیک یا علی بن الحسین السلام علیکم و رحمة الله و برکاته   پسرکم! پنج ماهگی شما کامل شد و قدم در ماه ششم زندگی قشنگت گذاشته ای! این ماه، با بقیه ی ماه های زندگی ات خیلی تفاوت دارد پسرم! در این ماه به مادرت خواهم گفت، فواصل شیردهی ات را کمتر کند، مبادا کامت خشک شود و تشنگی ، کام نازکت را بیازارد... به مادرت خواهم گفت ، در این ماه ، لباس های نرم تری بپوشاندت، مبادا لباسی زبر، گلویت را بیازارد... در این ماه ، تو را بیشتر نزد خویشان و عمو و عمه هایت خواهم برد ، مبادا احساس تنهایی کنی... اصلا اجازه نخواهم داد تو را بر گهواره بنشانند ، مبادا غفلت کنیم، از گهواره به ز...
11 تير 1394

شیطونیای پسری

محمدم! کارایی که تو این پنج ماه یاد گرفتی رو برات به تصویر کشیدم گلم. خوردن شست پا تو غلت زدن ک ماهر شدی قربونت برم با بالشت و تشکتم بازی می کنی چند روزی هم هست تابتو درست کردیم و هر وقت توش میزاریمت خوابت می گیره ...
11 تير 1394

ختنه کردن پسری

پسرک ناز مامان! امروز چهارشنبه ساعت 3 بعداز ظهر من و بابایی و عزیز جون شما رو بردیم مطب دکتر برای ختنه. بابایی تو مطب نیومد من و عزیز جون رفتیم، دکتر منو تو اتاقش راه نمی داد منم گفتم باید پیش پسرم باشم اونم قبول کرد و گفت پس پشت پرده باش و برا پسرت شعری ک دوس داره بخون من اولش پشت پرده بودم دلم طاقت نیاورد اومدم پیشت، دکتر گفت حق نداری به دست من نگاه کنی من سرم ندارم بهت وصل کنم. گفتم نه نگاه نمی کنم بزارین پیشش باشم. برات شعر و لالایی خوندم اونجا خیلی زیاد گریه نکردی ولی وقتی اومدیم تو شهر که داروهاتو بگیریم تو ماشین اینقده جیغ می کشیدی که منم دلم می خواست جیغ بکشم اومدیم خونه بهتر شدی یه چن دقیقه ای جیغ می کشیدی باز می خواب...
16 ارديبهشت 1394

دمر شدن پسری

بسم الله الرحمن الرحیم عزیز مامان! گل مامان شما برا اولین بار شب دوشنبه 13 اردیبهشت 94 در ساعت 22:55 دقیقه بدون کمک من و بابایی دمر شدی و خودتم اینقده  خوشحال شده بودی که نگو. اون شب ما مهمون داشتیم. مهمونامونم دوست بابایی آقا مهدی و اعظم خانوم بودن با پسراشون بنیامین و محمد. چند روز بود که بابایی کمکت می کرد که بتونی دمر بشی برا همین باد گرفته بودی و هی می خواستی خودتو به شکم بندازی. از این کار خوشت میاد و دوست داری همیشه رو پات بایستی. الهی که همیشه توکلت بخدا باشه و رو پا خودت بایستی و دستت تو دست خدا باشه پسر مامان
14 ارديبهشت 1394