لبخند خدا...

ختنه کردن پسری

پسرک ناز مامان! امروز چهارشنبه ساعت 3 بعداز ظهر من و بابایی و عزیز جون شما رو بردیم مطب دکتر برای ختنه. بابایی تو مطب نیومد من و عزیز جون رفتیم، دکتر منو تو اتاقش راه نمی داد منم گفتم باید پیش پسرم باشم اونم قبول کرد و گفت پس پشت پرده باش و برا پسرت شعری ک دوس داره بخون من اولش پشت پرده بودم دلم طاقت نیاورد اومدم پیشت، دکتر گفت حق نداری به دست من نگاه کنی من سرم ندارم بهت وصل کنم. گفتم نه نگاه نمی کنم بزارین پیشش باشم. برات شعر و لالایی خوندم اونجا خیلی زیاد گریه نکردی ولی وقتی اومدیم تو شهر که داروهاتو بگیریم تو ماشین اینقده جیغ می کشیدی که منم دلم می خواست جیغ بکشم اومدیم خونه بهتر شدی یه چن دقیقه ای جیغ می کشیدی باز می خواب...
16 ارديبهشت 1394

دمر شدن پسری

بسم الله الرحمن الرحیم عزیز مامان! گل مامان شما برا اولین بار شب دوشنبه 13 اردیبهشت 94 در ساعت 22:55 دقیقه بدون کمک من و بابایی دمر شدی و خودتم اینقده  خوشحال شده بودی که نگو. اون شب ما مهمون داشتیم. مهمونامونم دوست بابایی آقا مهدی و اعظم خانوم بودن با پسراشون بنیامین و محمد. چند روز بود که بابایی کمکت می کرد که بتونی دمر بشی برا همین باد گرفته بودی و هی می خواستی خودتو به شکم بندازی. از این کار خوشت میاد و دوست داری همیشه رو پات بایستی. الهی که همیشه توکلت بخدا باشه و رو پا خودت بایستی و دستت تو دست خدا باشه پسر مامان
14 ارديبهشت 1394

جشن حضرت علی(ع)

بسم الله الرحمن الرحیم پسرم! روز جمعه 11 اردیبهشت رفتیم همگی خونه بابا حاجی چون قرار بود که شب بریم امامزاده سلطان حسین برا جشن شوهر عمه کبری هرسال تو امامزاده برا ولادت حضرت علی جشن می گیره و ما هم میریم تو جشن. من و بابایی سه ساله میریم ولی تو قرعه کشی هیچی برنده نمیشیم ولی امسال با شانس شما هر دومون برنده شدیم. عمه کبری یه عکس از تو و  محمد مهدیشون گرفت که من میزارم که ببینی. محمد مهدی خیلی دوست داره منم دوسش دارم . همیشه بهم میگه ما ان شاالله قراره یه داداش بخریم اسمشو بزاریم محمد، ولی باز میگه چون با محمد شما قاطی نشه ما میزاریم محمد پارسا. میگه داداش من با محمد شما بازی کنه منم مواظبشون باشم. من براش دعا می کنم ...
13 ارديبهشت 1394

پایان سه ماهگی

                 بسم الله الرحمن الرحیم قندعسل مامانی! پایان سه ماهگی و ورودت به چهار ماهگی مبارکت باشه عسیســــــــــــــــــــم. چقد زود سه ماه تموم شد . اینقده روزای با توبودن برامون شیرین بوده که اصلا باورم نمیشه که الان شما سه ماهه شدی گلم! این عکس روخودم برات طراحی کردم:               ...
10 ارديبهشت 1394

سوغاتی و عیدی عمه کبری

          بسم الله الرحمن الرحیم پسر مامان! عمع کبری امسال قبل عید رفتند طرفای جنوب و تا هفتم عید اونجا بودند وقتی برگشتند برات این لباس رو سوغات آوردند دستشون درد نکنه این پتو رو هم عمه داد برا عیدی. بازم دستشون درد نکنه   ...
31 فروردين 1394

زیباترین بهار

                                              بسم الله الرحمن الرحیم دلبند بابا! امسال وقتی جوانه های گیاهان روییدند، تو 49روزه بودی. بهار امسال، شکفتن غنچه های بهاری برای ما{من و نازنین مادرت} همراه شد با شکفتن غنچه های لبخند تو ، و چه همراهی زیبایی است این همراهی. موسم رویش و زایندگی، برای ما موسم رویش یک حضور، یک وجود و یک زندگی دیگر است و این حضور و وجود و زندگی دیگر، تو هستی محمدم! چه شور انگیز بهاری است بهار 1394. نخستین بهار دلبند نازنین مان! امروز، روز آخر فروردین و فردا روز نخست اردی بهشت و امروز روز ا...
31 فروردين 1394

سیزده بدر با پسری

                                        بسم الله الرحمن الرحیم                                       امسال   بدرهمه ی فامیل جمع شدیم با همدیگه یه خریدیم و رفتیم بیرون برا تفریح. همونجا رو سربریدن و آبگوشت رو تو دیگ رو  بار گذاشتند. بعدش چای آتیشی   درست کردند و همه دور هم خوش گذروندیم. البته عمه کبری با خونواده شوهرش رفته بود و تا بعدازظهر پیش ما نیومد. بعد ناهار آهنگگذاشتند و مردا کلی   . بعدش آقایون رفتند ...
13 فروردين 1394

اولین بهار زندگی پسری

                                                         بسم الله الرحمن الرحیم بهار  امسال برای من وبابایی طعم دیگری داشت. امسال موقع شکفتن گل های بهاری بهترین گل دنیا را درآغوش داشتم گلی از جنس فرشته! فرشته ای که در زمانی که فکرش را هم نمی کردم خدا به ما هدیه داد و زندگی یمان را دگرگون کرد. آری پسرم! امسال اولین بهار با تو را تجربه کردیم که چقدر دلچسب و زیبا بود. إن شاالله که همیشه سالم و سلامت در پناه خدا باشی گلم. ...
1 فروردين 1394

38 روزگی

سلام مامانی! از بس که همه گفتن شیرت کمه و بچت سیر نمیشه ، بردمت پیش متخصص و اونم وزنت کرد و گفت وزنت از وزن ایده ال ما بیشتره بچه باید روزی 25گرم وزن بگیره یعنی ماهی 750 گرم ولی بچه ی شما ماشاالله یک کیلو وزن گرفته و 250 گرم بیشتر وزن گرفته. تو خودت بچت و بدعادت کردی و همیشه تا گریه اش در اومده سینه تو دهنش کردی حالا هم اون سیر میشه ولی عادتشه که تا بیداره سینه مث پستونک دهنش باشه. نگران نباش بچت همه چیش خوبه. وزنت تو یه ماهگی 4و375گرم بود. بهداشتم که بردمت تو 40 روزگی برا مراقبت همین حرفا رو زد و وزنت شده بود4و600گرم. خواستم ساعتی شیرت بدم که دیدم چنان گریه هایی میکنی ، دلم نیومد گفتم ولش کن بزار بچم همیشه شیر بخوره چه اشکال داره. فقط ...
20 اسفند 1393