لبخند خدا...

حس پوچ مادری

                          سلام عزیز دور مامان دیشب بابایی با دوستاش رفته بود چهارشنبه سوری   و من تنها تو خونه بودم یهویی دلم درد گرفت و رفتم wc که لکه های خون دیدم و همونجا اختیار چشامو از دست دادم و زدم زیر گریه اصلا باورم نمی شد اومدم بیرون و راه می رفتم تو خونه و با صدای بلند گریه می کردم خوب شد بابایی نبود و تونستم یه دل سیر گریه کنم. ولی خدا رو شکر ناشکری نکردم و فقط دعا می کردم که خدا امید هیچ کس رو ناامید نکنه و تو رو زودتر بهم بده .بابایی قبل رفتن به نوین خیلی باهام حرف زد که ما تلاشمونو می کنیم ولی ممکنه جواب نده و اونوقته که اگه شکرگذار خد...
28 اسفند 1392

روزهای انتظار

                                 رَبِّ هَب   لی مِن لَدُنکَ ذُرّیَّةً طَیِّبة الان 12 روز از رفتن به نوین میگذره و من با تموم وجودم مادر شدن را حس میکنم با کودکم حرف میزنم ، دردو دل میکنم برایش آرزوهایم را زمزمه میکنم ، دلتنگیهایم را برایش واگویه میکنم. کودکی که نمیدانم خدا برایم داشتنش را خواسته یا نداشتنش را . ولی من این حس را بسیار دوست دارم و از خدایم میخواهم که این حس را از من نگیرد، چه حس شیرینیس این حس مادری.                            خدایا!   &nbs...
26 اسفند 1392

سونو

                                          به نام پروردگار عالمیان   من و بابایی فردا صبح میریم مشهد . چون باید صبح زود بریم دکتر به همون خاطر اول میریم دکتر بعد خاطر جمع میریم حرم . من آمپولامو زدم و قراره فردا برم برای سونوی واژینال که ببینن فولیکولام چقده رشد کردن، آیا هنوز نیاز به آمپول هستش یا نه! ان شاءالله که فولیا خوب رشد کرده باشن  از امام رضا میخوام که اینبار منو ناامید از درخونش برنگردونه و با این داروها جوابمونو بده. ...
9 اسفند 1392
1