لبخند خدا...

تولد

سلام گل مامان میخوام برات خاطره ی تولدتو بنویسم: پنج شنبه شب 9بهمن93 ساعت1 شب من درد دل شدیدی گرفتم ولی به بابایی چیزی نگفتم تا ساعت2 تحمل کردم و بعد به بابایی گفتم و اونم گفت بریم بیمارستان من گفتم نه دردام شبیه درد زایمان نیست و تا ساعت3 شب طول کشید و آروم شدم و خوابم برد روزش از درد خبری نبود دوباره جمعه شب از ساعت 11 شب شروع شد و اینبار بابایی گفت حتما باید بریم بیمارستان و زنگ زد به سمانه دختر عمه جون فاطمه و گفت حاضر شو میام دنبالت و خلاصه با هم رفتیم بیمارستان. من رفتم تو اتاق و معاینه شدم و گفت هنوز خیلی کار داره تا زایمانت یه نوار قلب میگیریم و بعد برو خونت. نوار قلب رو گرفت ساعت دو شب بود و گفت که خوب جواب نمیده چون بچت خوابه ...
12 بهمن 1393
1