لبخند خدا...

اولین حرکات

روز سه شنبه 11 شهریور من و بابایی خونه بابا حاجی تنها بودیم چون مادر جون و بابا حاجی رفته بودن زیارت امام رضا(ع) با بابایی رفتیم خونه عمه فاطمه چون رایانه جواد رو درست کنیم و چون کار بابایی طول کشید ناهار با اصرار عمه و شوهر عمه اونجا موندگار شدیم. بعد از ظهر که اومدیم خونه مادرجون من چنان دل دردی گرفتم که نگو. داشتم از درد و استرس دیوونه می شدم و آخرش به بابایی گفتم . هردومون نگران بودیم و بابایی گفت دراز بکش و استراحت کن اگه بهتر نشدی بریم دکتر نمیدونی تو دلم چی می گذشت میدونم به بابایی هم سخت گذشته بود خلاصه شب زنگ زدم خونه عمه فاطمه و جریان و گفتم و اونم گفت استراحت کن ان شاالله که بهتر می شی . منم استراحت کردم و خداروشکر بهتر ش...
12 شهريور 1393

کتاب داستان

عزیز دل مامان! امروز رفتم برا بابایی یه کتاب بگیرم ، با خودم گفتم بزار برا محمدم هم کتاب بگیرم و براش روزا بخونم برا فعلا یه دوتا کتاب بعلاوه ی ریحانه ی بهشتی رو گرفتم و اومدم خونه فورا برات خوندمشون. الان دیگه چهار ماهه شدی و من هنوز تکوناتو احساس نکردم البته میگن از چهارماه و نیم معمولا به بعد تکونای بچه احساس میشه لحظه شماری میکنم کی برسه که تو با تکونات بودنتو برام بیشتر لذت بخش کنی خیلی خیلی خوشحالم که خدا تو رو بهمون هدیه داد. عکسای کتابارو برات میزارم گلم. این کتاب اسمش فروع دین هستش این کتابم لالایی داره   ...
6 شهريور 1393
1