لبخند خدا...

نشستن پسری

جوجه ی مامان! چهار دست و پا کردن و نشستنت با همدیگه شروع شد. اولین باری که بدون کمک خودت نشستی اوایل هشت ماهگیت بود، عزیز مامانی! این لباسو خاله حکیمه زحمت کشیده و برات کادو داده دس تش ون درد نکنه این لباسم دایی محمد زحمت کشی ده و برات کادو داده دس تش ون درد نکنه   ...
15 شهريور 1394

دوتا مروارید سپید

گلم! یه چند روزی بود حسابی اذیت می کردی و همش گریه می کردی، به بابایی گفتم که ببین محمد دندوناش در نیومده اونم دست زد به لثه هات و گفت نه خبری نیست. تا اینکه بهت آب دادم دیدم لیوان صدا میده قاشق تو دهنت کردم دیدم اونم صدا میده فورا دست تو دهنت کردم دیدم لثه هات تیزن، به بابایی گفتم بچم دندون در آورده و تو می گی خبری نیست!؟ الهی مادر قربون اون مرواریدای سپیدت بره که چقده ناز شدی هر کاری کردم که از دندونات عکس بگیرم نزاشتی گلم!   دندان تو تا روی نشان داد ، نشان داد فرخندگی و شور که هر لحظه فزون باد دندان تو و بخت من و بال ملائک  یک رنگ ، سپیدند ، سپیدند و خداداد   پسر مامان! این رباعی رو بابایی...
1 شهريور 1394
1