لبخند خدا...

هشت ماهگی

عزیز مامان! من بلاخره موفق شدم برات آش دندونی درست کنم. اون روز تو خیلی اذیت شدی چون من تنها بودم و بابایی هم خونه نبود تو هم هی بهونه می گرفتی و گریه می کردی. از این آش خودتم حسابی خوردی نوش جونت گلم. برّه ی کوچولوی مامان! امسال اولین سالی بود که شما عید قربان رو کنار ما بودی ما همگی (عمه ها و دختراشون و پسراشون) بجز عمو که تهران بودن ، خونه باباحاجی طبق هرسال جمع شدیم و گوسفند قربونی کردیم و ناهارم همگی اونجا آبگوشت خوردیم اینم عکس شما و بابا حاجی الهی مادر قربون این ژست گرفتن بره   الهی قربون اون لب پر خندت برم مــــــــــــــــــــــــــادر ...
12 مهر 1394
1