لبخند خدا...

از شیر گرفتن پسری

پسر صبور مامان!   بخاطر وجود آبجی فاطمه مجبور شدم تو رو زودتر از شیر بگیرم. خیلی میترسیدم چون تو خیلی وابسته ی شیر بودی و میترسیدم اذیت بشی، ولی برخلاف تصورم اصلا نه اذیت شدی و نه اذیت کردی. پسر صبور مامان.  حالا تاثیر اون همه والعصرایی که برات خوندم رو فهمیدم. ان شاءالله که همیشه تو زندگیت صبور و موفق باشی گلم. رفتیم خونه باباحاجی و اول شهریور که از دعای ندبه اومدیم تصمیم گرفتم دیگه بهت شیر ندم و ندادم. شبش یه شیشه شیر بالا آماده کردم و برخلاف هرشب که بالغ بر شش بار بیدار می شدی برای شیر اون شب اصلا بیدار نشدی و تخت خوابیدی. صبح زود بیدار شدی و شیشه شیرتو خوردی و تا نه و نیم صبح که اصلا سابقه نداشتی خوابیدی...
29 مرداد 1395

عقیقه

گل مامان! بابایی دوست داشت خیلی زودتر از این تو رو عقیقه کنه ، اما نشد. بازم خداروشکر که که عقیقه کردیمت. ان شاءالله که از هر بلایی به دور باشی و در پناه ایزد منان موفق و موید و سالم زندگی کنی. بابایی یه بره ی سفید گرفت و رفتیم خونه باباحاجی و رضا عمه اومد کار قصابی رو انجام داد و گوشتهارو پخش کردند. ...
5 مرداد 1395
1