روزهای انتظار
رَبِّ هَب لی مِن لَدُنکَ ذُرّیَّةً طَیِّبة
الان 12 روز از رفتن به نوین میگذره و من با تموم وجودم مادر شدن را حس میکنم با کودکم حرف میزنم ، دردو دل میکنم برایش آرزوهایم را زمزمه میکنم ، دلتنگیهایم را برایش واگویه میکنم. کودکی که نمیدانم خدا برایم داشتنش را خواسته یا نداشتنش را
. ولی من این حس را بسیار دوست دارم و از خدایم میخواهم که این حس را
از من نگیرد، چه حس شیرینیس این حس مادری.
خدایا!
به حرمت ام ابیها فاطمه ی زهرا سلام الله که وفاتشان مغارن شده با سال 93، هیچ امیدی رو نامید نکن و دامن همه ی منتظرا رو سبز بفرما الهی آمین
خداوندگارا!
من این ماه دوایم را از امامِ رئوفت خواستم و از تو می خواهم که صلاحم را در داشتن فرزندی سالم و صالح مقرر کنی و این ماه از در خانه ات ناامیدم برنگردانی. پنج شنبه آخرین روز سال 92 قراره برم آزمایشگاه و از وجودت با خبر بشم .ان شاالله که به آبروی بی بی دوعالم جواب آزمایشم نامی مبارک برمن بنهد: مادر
آری مادر!
نامی که درست سال و ده ماه و بیست و نه روز است که انتظارش را می کشم
. ان شاالله که انتظارم در هفت سال و ده و ماه و سی و دو روز به اتمام برسد
توکلت علی الله