لبخند خدا...

سیسمونی

سلام گلم! بلاخره جشن سیسمونیت برگزار شد و مادرجون و عزیز جون و همه ی عمه ها و خاله ها و زن دایی ها اومدن تو جشنت شرکت کردند و کلی با دیدن لباسای کوچولو موچولوت ذوق کردن البته اقوام و همسایه ها هم بودن که بین اونا چند نفری بودن که بچه دار نمی شدند کلی براشون دعا کردیم که خدا حاجت اونا رو هم بده. عزیزجون و آقا جون ، با اینکه بابایی بهشون گفته بود توقعی ازشون برا خرید سیسمونی نداره ، ولی اونا زحمت کشیدن و برات سیسمونی خریدن. دستشون درد نکنه . چند دست لباسم مادر جون و باباحاجی برات کادو آوردن که دست اونا هم درد نکنه. ان شاالله بسلامتی بپوشی گلم. ان شاالله لباس دومادی برات بخرم. عکسای سیسمونی رو تو ادامه ی مطلب می زارم.  &nb...
14 دی 1393

یه ماه به تولد

عزیز مامان سلام به حساب سونو آخری که رفتم گفتن هفتم بهمن میای بغلم، الان درست یه ماه دیگه تا به دنیا اومدنت باقی مونده و شوق دیدنت داره روزا رو برام طولانی میکنه. هر روز روزا رو میشمرم و به تقویم نگاه می کنم و با بابایی در مورد اومدن تو صحبت می کنیم. چقد حس خوبیه! عزیز مامان! بابایی میگه میخوام ان شاالله محمدم سرباز امام زمان باشه. منم میگم ان شاالله. دوست دارم خادم و دوستدار اهل بیت باشی و اونا هم در کل زندگی کمکت کنن. دیگه میفهمم که جات تنگ شده و فک کنم داری اذیت میشی یه ماه دیگه تحمل کنی به دنیا میای و می تونی پاها و دستاتو تا جایی که میتونی دراز کنی و اینجوری جمع نباشی گلم. هر روز داری سکسکهمیکنی و میگن برا بچه خیلی خوب...
7 دی 1393
1