لبخند خدا...

کادوهای تولد

دست بابایی درد نکنه، حسابی زحمت کشیده و این کادوها رو آورد بیمارستان و من و خجالت زده کرد          اینم دسته گلی که عمه جون کبری زحمت کشیدن و آوردن بیمارستان ان شاالله بتونیم جبران کنیم این لباسم فاطمه خانوم دختر عمه جون کبری بهت کادو داده،که خیلی هم بهت میاد. دست فاطمه جونم درد نکنه این لباسم یه روز رفتیم مغازه عمه جون زهرا و عمه جون کبری که اینو بهت کادو دادن. دستشون درد نکنه  ...
11 اسفند 1393

تولد

سلام گل مامان میخوام برات خاطره ی تولدتو بنویسم: پنج شنبه شب 9بهمن93 ساعت1 شب من درد دل شدیدی گرفتم ولی به بابایی چیزی نگفتم تا ساعت2 تحمل کردم و بعد به بابایی گفتم و اونم گفت بریم بیمارستان من گفتم نه دردام شبیه درد زایمان نیست و تا ساعت3 شب طول کشید و آروم شدم و خوابم برد روزش از درد خبری نبود دوباره جمعه شب از ساعت 11 شب شروع شد و اینبار بابایی گفت حتما باید بریم بیمارستان و زنگ زد به سمانه دختر عمه جون فاطمه و گفت حاضر شو میام دنبالت و خلاصه با هم رفتیم بیمارستان. من رفتم تو اتاق و معاینه شدم و گفت هنوز خیلی کار داره تا زایمانت یه نوار قلب میگیریم و بعد برو خونت. نوار قلب رو گرفت ساعت دو شب بود و گفت که خوب جواب نمیده چون بچت خوابه ...
12 بهمن 1393

سیسمونی

سلام گلم! بلاخره جشن سیسمونیت برگزار شد و مادرجون و عزیز جون و همه ی عمه ها و خاله ها و زن دایی ها اومدن تو جشنت شرکت کردند و کلی با دیدن لباسای کوچولو موچولوت ذوق کردن البته اقوام و همسایه ها هم بودن که بین اونا چند نفری بودن که بچه دار نمی شدند کلی براشون دعا کردیم که خدا حاجت اونا رو هم بده. عزیزجون و آقا جون ، با اینکه بابایی بهشون گفته بود توقعی ازشون برا خرید سیسمونی نداره ، ولی اونا زحمت کشیدن و برات سیسمونی خریدن. دستشون درد نکنه . چند دست لباسم مادر جون و باباحاجی برات کادو آوردن که دست اونا هم درد نکنه. ان شاالله بسلامتی بپوشی گلم. ان شاالله لباس دومادی برات بخرم. عکسای سیسمونی رو تو ادامه ی مطلب می زارم.  &nb...
14 دی 1393

یه ماه به تولد

عزیز مامان سلام به حساب سونو آخری که رفتم گفتن هفتم بهمن میای بغلم، الان درست یه ماه دیگه تا به دنیا اومدنت باقی مونده و شوق دیدنت داره روزا رو برام طولانی میکنه. هر روز روزا رو میشمرم و به تقویم نگاه می کنم و با بابایی در مورد اومدن تو صحبت می کنیم. چقد حس خوبیه! عزیز مامان! بابایی میگه میخوام ان شاالله محمدم سرباز امام زمان باشه. منم میگم ان شاالله. دوست دارم خادم و دوستدار اهل بیت باشی و اونا هم در کل زندگی کمکت کنن. دیگه میفهمم که جات تنگ شده و فک کنم داری اذیت میشی یه ماه دیگه تحمل کنی به دنیا میای و می تونی پاها و دستاتو تا جایی که میتونی دراز کنی و اینجوری جمع نباشی گلم. هر روز داری سکسکهمیکنی و میگن برا بچه خیلی خوب...
7 دی 1393

پایان هفت ماهگی

سلام مامانم! الان دیگه حرکاتت خیلی زیاد شدن و کاملا حس می کنم که داری تو شکمم به کدوم طرف میری بعضی وقتا چنان تند تند حرکت میکنی که من به بابایی میگم نیگاه کن پسرمون داره فوتبال بازی میکنه چقده شیرینه این حرکاتت و ابراز وجودی که می کنی. دوماه دیگه ان شاالله به امید خدا میای تو آغوشمو چه حس خوبیه اون موقعی که برا اولین بار بگیرمت بغلمو و بوست کنم قربونت برم. سیسمونیتو کامل مامان جون خریده و بعد ماه صفر ان شاالله جشنشو میگیریم. خاله جون حکیمه هم رفته سونو و بهش گفتن بچش دختره ، اون از تو دو ماه کوچیکتره . پریشب که خونشون بودیم یهویی تو خودتو کشیدی یه کنار و خاله هم خندید گفت دختر منم تکون میخوره و پسر تو هم همینطور، کلی با هم...
9 آذر 1393

دردهای شیرین...

گل پسر مامان سلام! میخوام برات از دردهایی که برا رسیدن بهت دارم بگم البته بگم ها دردهایی ناچیز ولی شیرین. من از اوایل بارداریم یه حساسیت گرفتم که آبریزش شدید بینی و عطسه های زیاد بود که چن هفته ای باهاش درگیر بودم و بعدش گلودرد و گوش دردم بهش اضافه شد  چنان شدید بودن که دستامو تو گوشام می کردم و فشار می دادم اصلا دوست نداشتم هوا بره تو گوشام شبا اصلا خواب راحت نداشتم از گلودرد و گوش درد کلافه بودم ولی بیشتر ناراحتیم از عطسه هام بود که نکنه به تو فشار بیاد پیش دکترمم که رفتم داروی قوی نمیتونست بخاطر تو بده و داروهای ضعیفم که هیچ اثری نداشت بعد یه مدت گلودرد و گوش دردم خدا رو شکر خوب شد و به جاش خشکی دهان گرفتم و خارش...
28 مهر 1393

کادوهای بابایی

                            بسم الله الرحمن الرحیم سلام محمدم! من و بابایی نشسته بودیم و در مورد تو داشتیم حرف میزدیم که بابایی گفت من چیزی برا بچم نخریدم بریم بازار تا براش کادو بخرم، بعدازظهری رفتیم بازار و بابایی این ماشین و این تانک رو برات خرید. امیدوارم ازشون خوشت بیاد. منم این پتو رو برات خریدم ...
3 مهر 1393

اولین حرکات

روز سه شنبه 11 شهریور من و بابایی خونه بابا حاجی تنها بودیم چون مادر جون و بابا حاجی رفته بودن زیارت امام رضا(ع) با بابایی رفتیم خونه عمه فاطمه چون رایانه جواد رو درست کنیم و چون کار بابایی طول کشید ناهار با اصرار عمه و شوهر عمه اونجا موندگار شدیم. بعد از ظهر که اومدیم خونه مادرجون من چنان دل دردی گرفتم که نگو. داشتم از درد و استرس دیوونه می شدم و آخرش به بابایی گفتم . هردومون نگران بودیم و بابایی گفت دراز بکش و استراحت کن اگه بهتر نشدی بریم دکتر نمیدونی تو دلم چی می گذشت میدونم به بابایی هم سخت گذشته بود خلاصه شب زنگ زدم خونه عمه فاطمه و جریان و گفتم و اونم گفت استراحت کن ان شاالله که بهتر می شی . منم استراحت کردم و خداروشکر بهتر ش...
12 شهريور 1393

کتاب داستان

عزیز دل مامان! امروز رفتم برا بابایی یه کتاب بگیرم ، با خودم گفتم بزار برا محمدم هم کتاب بگیرم و براش روزا بخونم برا فعلا یه دوتا کتاب بعلاوه ی ریحانه ی بهشتی رو گرفتم و اومدم خونه فورا برات خوندمشون. الان دیگه چهار ماهه شدی و من هنوز تکوناتو احساس نکردم البته میگن از چهارماه و نیم معمولا به بعد تکونای بچه احساس میشه لحظه شماری میکنم کی برسه که تو با تکونات بودنتو برام بیشتر لذت بخش کنی خیلی خیلی خوشحالم که خدا تو رو بهمون هدیه داد. عکسای کتابارو برات میزارم گلم. این کتاب اسمش فروع دین هستش این کتابم لالایی داره   ...
6 شهريور 1393